به جایی نرسیدم. کاری از توانم بر نیامد. حتا شاید همه چیز را خراب تر کردم. با احساس خستگی و ناراحتی شدیدی از خواب بیدار شدم. حتا توان برخاستن نداشتم.
تا ظهر با ناامیدی هیچ کاری نکردم. بعد که به خاطر آمدن دوستم حالم جا آمد و کارهایم را تمام کردم، یاد روزهای چهارشنبه ای افتادم که با یکی از بچه ها می رفتیم سایت دانشکده و تعبیر خوابهایمان را پیدا می کردیم. چند هفته مداوم سه شنبه ها هر کداممان خواب هایی دیده بودیم که انگار تعبیرشان لازم بود. بعد این شد یک عادت و حتی خواب های روزهای دیگر هفته را هم بازی دادیم. کم کم چهارشنبه ها شد روز تعبیر خواب. یادم می آید یک باری دوستم خواب بادمجان دیده بود. یک گونی بادمجان که زنی به او داده بود تا پاک کند. چقدر خندیدم. کدام سایتی تعبیر پوست کندن بادمجان داشت؟؟!!! یاد آن روزها بخیر.
خیلی وقتست که تعبیر خواب هایم را جویا نمی شوم. امشب فکر کردم قطعاْ خواب دیشبم می خواست به من نشان بدهد که ناتوان تر از این هستم که بتوانم قدمی بردارم. سه روز اشک ریختم در خواب اما این عذاب وجدانم نرفته. عذاب وجدانی که من دارم برای ساده لوحی ام است. نمی دانم آن کسانی که از اعتماد دیگران سوءاستفاده می کنند، آنانی که دروغ می گویند، آنانی که مال مردم می خورند و همه کسانی که کاری می کنند که وجدان بیدار هیچ انسانی آن را نمی پذیرد چطور روزگار می گذرانند؟
اگر خیال ات را دیدی ازش بپرس که چرا لبخند می زند.
دلهره داشتم. دلم می خواست بر می گشتم. نمی دانستم باید چطور شروع بکنم. در نیمه باز بود و می دانستم پشت میزش نشسته و دارد چیزی می خواند. همانند همیشه. چاره ای نداشتم. باید می رفتم. باید توضیح می دادم. باید موضوع را عنوان می کردم. در زدم و سرم را از نیمه باز در کردم تو. سلام کردم و اجازه ی ورود خواستم. داشت روزنامه می خواند. سرش را کج رو به نور گرفته بود و صفحه ی روزنامه جلو صورتش باز بود. مرا که دید روزنامه را بست. دعوتم کرد بنشینم. از اوضاع و احوال مملکت و کار من که گذشت موضوع را به اش گفتم. انگار منتظر واکنش من بود. انگار خیلی وقت پیشتر منتظر من بوده! سخنانم را نیمه نشنیده گذاشت و آماجی از دلخوری و گله مندی را نثارم کرد. از من رنجیده خاطر به نظر می رسید. نمی فهمیدم. چرا من؟! به من چه ربطی دارد؟!
تمام روز به همین منوال گذشت. از این اتاق به آن اتاق و انتظار پشت درهای بسته و جلسه های تمام ناشدنی و تلفن های مکرر. هیچ وقت فکر نمی کردم یک مشت اطلاعات که ناخواسته گیرم آمده بود برایم نه تنها دردسر ساز شود که مایه توبیخ و کنایه و غیره را فراهم سازد. هیچ وقت فکر نمی کردم دروغ هایی که دیگر همگی داشتیم به شنیدن شان بدون اعتراض کردن خو می گرفتیم باعث چنین ننگی بشود. چطور می توان این لکه را پاک کرد؟ این سوالی است که همه به دنبال جوابش هستند. این سوالی است که اگر جوابش را پیدا نکنند هیچ وقت خودشان را نمی بخشند. راه حل آسانش این بود که ما را ملامت بکنند. بعد از این بی عدالتی در حق ما آشفته شوند و خودشان را ملامت بکنند. بعد بر باعث و بانی اش لعنت بفرستند. لعنت هزاران نفر نثار کس یا کسانی شده است که ...
بعد صبح منگ این افکارت بمانی. و از آن بدتر یاد چند شب پیش بیفتی که قبل از اینکه خوابت ببرد کسی که به ات آرامش می دهد را دیده ای که جلو در کمدت ایستاده و نظاره ات می کند با لبخند مهربانش. اما تو ناگهان متوجه شده ای که یک چیزی سر جایش نیست. خوب نگاه کرده ای. دیده ای که بله! این آدم اشتباهی جلو در کمد اتاق خواب قبلی تو ایستاده و یادش رفته که تو جا به جا شده ای!!! شاید هم تو یادت رفته! توضیح تفاوتی که باید وجود داشته باشد از این قرارست که رنگ در کمدها و نیز دست راست و چپ بودنشان متفاوت بوده! بعد دقت می کنی که خواب نیستی و چشمانت باز است و داری می بینی اش. از توهمی که داری رها نمی توانی بشوی. روزهای بعدی این توهم جایش را به یک دل تنگی عظیم می دهد. این دل تنگی همیشه هست. تا کی؟ خدا داند و بس.
حالا همه ی این مسایل را بگذاریم کنار. برویم به بطن جامعه. به جامعه ای که فقط یک سری صفات و خصایل نیکو را از هزاران سال قبل به یدک می کشد. صفات نیکویی که امروزه خیلی اندک می توان لمسشان کرد.
امروز، روزی است که اگر پیرمردی بد رانندگی کند و رنوی کهنه اش را به زور بین دو ماشین بخواهد جا بکند، راننده ی جوان برای آنکه ادبش بکند جلویش می پیچد تا شاید خدایی خواسته او قدرت کنترل ماشین را از دست بدهد و مقصر شود!
درست همین لحظه، تجربه ام را با تجارب مشابه دیگری که از انتقام جویی دیگران چه در رانندگی و چه در خیلی مسایل دیگر دیده بودم کنار آن رویاهای آرمانی اساتید عزیزم- آنهایی که فقط ادای مذهبی بودن را در نمی آورند و با ترویج انسانیت و اخلاق گرایی می خواهند تغییر مثبتی ایجاد کنند- گذاشتم. تا آن روز خیلی مانده! خیلی باید فرهنگ سازی بشود چون خیلی فاصله داریم!
این فکر قلقلکم می داد. بالاخره تصمیمم را گرفتم. برای اینکه بعدا پشیمان نشوم سریع یک اس ام اس برای دوستم فرستادم و نوشتم که بعدا توضیح خواهم داد که چرا تماسی نگرفته ام... به ظاهر همه چیز خوب پیش رفته بود، تا اینکه یک ساعت بعدی که در خیابان ها و اتوبان های مختلف توی ترافیک معطل مانده بودم هراس و تردید سراغم آمد. پشیمان شدم که چرا زود اس ام اس داده ام و خودم را گیر انداخته ام. راه چاره این بود که روزها و ساعت هایی که می دانم آنجاست آفتابی نشوم. دیدم نمی شود. نمی توانم. نه به خاطر اینکه او را از این بی خبری در آورم بلکه ته دلم عزمم را جزم کرده ام که کسی را از زندگی ام بیرون کنم. این آدم همان کسی است که تا به حال باعث شده یک رابطه دیگرم هم خراب بشود. برای اینکه سایه ی بزرگ او را از زندگی پس بزنم دلم خواست این سکوت را بشکنم. چون در مورد این دوستم شکستن سکوت راه چاره است و در مورد رابطه ی خراب شده ی قبلی ام توجه بیشتر.
البته شاید برای حفظ حرمت سایه ی بزرگ و خودم ناچار شوم بخشی از واقعیت را بازگو نکنم، اما تشریح گوشه ای از آن از این سکوت بهترست.
در همین حال، یک پسر بچه که با دیدن این همه گل به وجد آمده دست پدرش را رها می کند و به سمت گل ها می دود. بلند بلند می گوید:« بابا چه گلای قشنگی. مثل یه باغچه کوچیکه. کاشکی اینجا همیشه اینجوری باشه.» پدرش نگاهی به من می اندازد و لبخندی می زند. سری تکان می دهد به این معنا که بچه است دیگر و نمی فهمد.
فکر می کنم خوش به حالش که نمی فهمد. خوش به حالش که می تواند بلند بلند هر چه را که دوست دارد بگوید. خوش به حالش که زیبایی این گل ها جذبش می کند. خوش به حالش که وقتی توی آسانسور از کسی خوشش نمی آید می تواند به اش بی محلی کند بدون اینکه کسی قضاوت کند بی تربیت است. هر رفتاری که داشته باشد همه نهایتا می گویند «بچه است دیگر.» و همه چیز ختم به خیر می شود! شاید هر چقدر هم که صادق و راحت و رک باشیم در هیچ مرحله ای از زندگی نتوانیم آن صداقت کودکی را داشته باشیم.
دلم برای خواندن این نوشته ها تنگ می شود. مدتی که نوشته های کسی را می خوانیم به آن نوشته ها و فضای فکری نویسنده عادت می کنیم. بعد هم ترک عادت به موجب فیلترینگ موجب مرض بیشتری از ترک عادت به سایر طرق است!