تبليغاتX
صداي ذهن من
صداي ذهن من

سکوت
سکوت. سکوت .سکوت. سکوت خودش خنثی نیست. نوعی انرژی عظیم در خود به خفقا بر دوش می کشد.  شاید برای همین است که زمانی که مهر سکوت را می شکنیم چنین انرژی مخفی شده ای ناگهان با آزاد شدنش موج جدیدی را به همراه می آورد که معمولا تکان دهنده است.
نوشته شده توسط ستاره در ساعت 11:13 | لينک  | 

این بار زن مثل همیشه نبود. می توانستم حس کنم که رو به راه نیست. دلیلش نمی توانست تنها بی خوابی شب گذشته و خستگی چند روز گذشته که ناشی از متقاعد کردن مرد جوان به خودکشی نکردن بود باشد. می توانستم حس کنم از آن دوره هایی در زندگی اش است که حسرت گذشته را می خورد و یا سعی می کند آینده ی قشنگی را برای خودش ببیند اما نمی تواند. در عین اینکه حس می کند دیگر دیر شده لا به لای حرف هایش می گوید تازه اول چل چلی اش است.

من به چهره ی او نگاه می کنم به چشم هایش که نکشیده،گونه هایش که رنگی ندارند،به ناخن هایش که طلایی اند و به ریشه ی موهایش که در آمده. نمی توانم ببینم که باز هم درگیر است. نمی توانم باور کن که زندگی خیال این را ندارد که دست از سر این زن بیچاره بردارد. مدام مشکلاتی برایش پیش می آید. گاهی هم که مشکلی ندارد خودش را در زندگی آن هایی که مشکل دارند غرق می کند. شاید نکته دقیقا همین باشد که او نمی تواند زندگی آرامی را تجربه کند. شاید این خودش است که این چیزها را به درون زندگی اش می کشد.

اما چرا او؟ او که همه چیز را حس می کند. او که قانون های زندگی را خوب می شناسد. او که ......

 

این بار این من نبودم که در سنگین خانه اش را پشت سرم بستم. در باید باز می ماند تا کارگران اثاث خانه ی ساکن جدید که اتفاقا سگ هم داشت تو ببرند. این بار کوچه هوایش گرم گرم بودو دیگر باد ملایمی نبود تا موهای مرا پریشان کند. و اگر بود هم موهای مرا نمی توانست آشفته کند چون بلند شده اند و توی کش جمع می شوند! این بار کوچه ساکت نبود و صدای ساختمان سازی از خانه ی بغلی بلند بود و آزاردهنده. اما تمام تغییرات این بار در این موارد خلاصه نمی شد. شاید مهم ترین شان این بود که این بار حس خوبی را تجربه نکردم. می دانستم که دلم نمی خواست بشنوم چیزهایی را که باور دارم حقیقت دارند اما سعی می کنم نبینمشان. گاهی هم می بینمشان. یعنی گاهی نیمه ی پر لیوان را می بینم و گاهی نیمه ی خالی اش را . گاهی خودم را مجاب می کنم و گاهی به خودم نهیب می زنم. گاهی دلم برایش تنگ می شود و گاهی دلم می خواهد دیگر نه ببینمش و نه خبری از او بشنوم. وقتی حسم بهم می گوید که این تردید را باید جدی بگیری جدی می گیرمش. نمی توانم به چنین حس قوی ای پشت پا بزنم و نادیده اش بگیرم. باید احتیاط کرد. باید دست به عصا راه رفت.

 

نوشته شده توسط ستاره در ساعت 17:8 | لينک  | 

من سعی می کنم نگاهی سرد به تو بیندازم که در چارچوب در ظاهر شده ای. فقط سعی می کنم. آخر می دانی  گاهی فکر می کنم تو از جنس شیطانی با همان قدرت متقاعدکننده برای تسلیم شدن به او.  یک حس کشش به تو هست که مثل گناه می ماند. تو مثل آن میوه ی ممنوعه ای.  تو مثل یک هوس ناگفته ای. تو یک رازی که سعی می کنم مخفی اش کنم. تمنای یک نگاهی که سعی می کنم دریغش کنم.

نمی توانم منکر شوم که یواشکی دوستت نداشته ام. نمی توانم منکر شوم که یواشکی ستایشت نکرده ام. نمی توانم انکار کنم که گاهی به عمد سر راهت قرار نگرفته ام و دنبال راهی نگشته ام تا با تو بنشینم و گفتگو کنم. در عین حال نمی توانم انکار کنم که همیشه به دیده ی انتقاد به تو ننگریسته ام و همیشه رفتارهایت را موشکافی نکرده ام و همیشه حرف هایت را مزه مزه نکرده ام. نمی توانم انکار کنم که بعد همه را تف نکرده ام بیرون.  می دانی من جهان بینی ترا قبول ندارم. آن تفکرات افراطی، آن احساسات دوگانه و آن تظاهر همیشگی که دلیلش فقط می تواند سردرگمی و پا در هوا بودن تو باشد.  

چطور می توان ترا قبول داشت و تایید کرد زمانی که خودت خویشتنت را باور نداری؟ چه اهمیتی دارد آن تصویری که یک عده ای خوش خیال ترا در آن می بینند با یک دست کت و شلوار تمییز شیک، با یک ذهن متعالی آزاداندیش، با نگاهی مدرن، رفتاری مهربان و  روحی بزرگوار؟ تو برای این تصویر خیلی کوچکی. خیلی. برای من هم. پس تمنا می کنم عبور کن و مرا گیر نینداز که نمی دانم دیگر تا کی توان دریغ کردن تو از خودم را دارم. نمی دانم...

نمی توانم انکار کنم که موقعیت این را نداشته ام که با تو باشم و ترا داشته باشم اما گذشته ام. من خیلی وقت است که عبور کرده ام. باور کن ایستادنت در این چارچوب تنگ کثیف هیچ تاثیری نخواهد داشت. باور کن دلم نمی خواهد به بیراهه بکشانی مرا چنان که خودت را گم کرده ای. باور کن یک راه زیبا رو به روی من هست که به آن تعلق دارم و بر آنم تا طی طریق کنم آن را اما نه با تو.

نوشته شده توسط ستاره در ساعت 16:33 | لينک  | 

به همه گفته بودم که او زیباست. نه اینکه واقعا به نظرم او زیبا می آمد، دقیقا علت این کارم را نمی دانم اما حدس می زنم دلم نمی خواست سلیقه ی ترا زیر سوال ببرم یا شاید دلم میخواست او خوب باشد. به هر حال، زشت هم نیست. اما وقتی بقیه او را دیدند به من ایراد گرفتند که چرا گفته ام او زیباست. بعد ایرادهایشان شروع شد...... از ذکرشان می گذرم چون این نوع حرف ها را وقتی می شنیدم هم شرمنده می شدم!

حداقلش این است که او را قبول ندارم. تایید هم نمی کنم. خیلی رفتارهایی که داشته و دارد متعارض با اصول بنیادینی است که من در روابط اجتماعی ام دارم!و حتا تو! گاهی فکر می کنم چگونه تحملش می کنی؟ و چرا؟

زمانی که کنارم جای گرفت تمام این حرف و حدیث ها توی گوشم پیچید. جای شکرش باقی ست که سرگیجه نگرفتم!

به هر حال، طبیعی ست که من از او خوشم نیاید. او هم از من خوشش نمی آید. هر چند تا به حال هر دو تلاش کرده ایم با حفظ ظاهر آبروداری کنیم!

اما این بار به دلیل حضور تو یک چیزی متفاوت بود. ترس توی چشمانش آمد یا سوئ ظن یا ... نمی دانم چه شد که ناگهان آزردگی شدیدی که حس می کرد را بروز داد. با پاییدن حرکات من و چشم غره ای که رفت که نفهمیدم از سر چه!

دلم سوخت. دوستش ندارم اما دلم نمی خواهد آزار ببیند. هر وقت که تو گام مثبتی بر می داشتی من دلم برای او می سوخت! نوعی حس عذاب وجدان جای شادی ای که باید حسش می کردم را می گرفت. شاید هم این نبود. شاید می ترسیدم چنین مصیبتی در آینده بر من اصابت کند!

شاید عجیب به نظر بیاید که من برای پیوند محکم و خوشبختی شما آرزو هم می کنم. دلیلش هم واضح است: چرا باید تفاوتی قایل بشوم؟ تو فرقت را ثابت کرده ای؟ گاهی شک می کنم. گاهی نه. اما همین تردید اندک کافی ست تا ...

نوشته شده توسط ستاره در ساعت 22:22 | لينک  | 

گه گاه کابوس هایی به سراغم می آیند و بعد از اینکه  تمام نیرویم را جمع می کنم تا چشمانم را باز کنم خستگی و هراس و اضطراب هنوز با من است. حتا اگر نتوانم بر آن غلبه کنم تا نزدیکی های ظهر ذهنم آشفته خواهد ماند.

دلیل این چسبیدن به کابوس ها مرور چند باره شان برای یافتن علل ایجادست!

اگر شما کابوس هایتان را فراموش می کنید و می توانید از شرشان بعد از دیدن خلاص شوید خوشا به حالتان. اما اگر خواب هایی که می بینید را بعد از بیدار شدن به خاطر نمی آورید خوش به حال من! خواب دیدن را یک نعمت بزرگ می دانم حتا علی رغم کابوس ها و بختک و ...

 

نوشته شده توسط ستاره در ساعت 22:34 | لينک  | 

چه تفاوتی خواهد کرد حتا اگر چنین نوشته هایی به دست کسی بیفتد زمانی که نویسنده شان مرز میان واقعیت و توهم را تمییز نداده است. چه تفاوتی خواهد کرد وقتی که عقاید واقعی عمیقش را بروز نداده است.؟ زمانی که هر روز که بیشتر می گذرد بیش از پیش خود را می شناسد  و گاه چنان متعجب از لایه برداری های وجود و شخصیتش می شود که حد و حصر ندارد و گاهی دلش می خواهد نوشته های پیشین را پاره کند یا پاک کند یا تکذیب کند!

حتا گاهی زمانی که با دوستش -که حالا بیچاره بی هویت تر از پیش شده است حرف می زند.- بیش از پیش به خود پی می برد. گاهی حتا برای او گریه می کند بی اینکه اشکی ریخته شود. گاهی با او دعوا می کند و سرش داد می زند بی آنکه صدایی شنیده شود. گاهی او را ترک می کند بی اینکه کسی آزردگی پیدا کند. گاهی حتا با او زندگی می کند بی اینکه حضورش در زندگی او حس بشود. می بینی همه چیز چه محو پیش می رود؟ من نمی فهمم که تو کی به چنین زندگی ای رنگ خواهی بخشید؟ مثل فیلم سیاه سفیدی که ناگهان رنگی بشود!

با خود فکر می کند این در به دری حتا به این بیچاره هم نم پس داده است. وقتی که فکرش را می کند که چطور او بی هویت شد بیش از آنکه برای او دلسوزی کند دلش برای خود می سوزد که چطور در تلاطم این امواج خود را واسپرده است. چطور خود را رها کرده و گاه از نوازش های مهربان آب و گاه از خشم آن از خود بی خود می شود. چطور دست سرنوشت او را بدین جا کشانیده جایی که باید در آن بایستد و به آن روزی که به صدای مردانه ی زن ایمان نیاورد بخندد. حالا نمی داند این خنده به حماقت خویش بر می گردد یا به یک خرسندی ظاهری یا واقعی یا به تبحر و معصومیت زن.

چه تفاوتی خواهد کرد که چه پیش بیاید. چه تفاوتی خواهد کرد که هر کدام از اتفاقاتی که باید بیفتد اتفاق بیفتند یا نیفتند. یا همین طور اگر آنچه نباید بشود رخ دهد. شاید روزی فرق می کرد. شاید روزی اهمیت داشت که همه چیز مرتب و منظم در لحظه ی مناسب پیش می رفت اما نه حالا. چون دیگر خود را به سورپرایزهای زندگی عادت داده است حتا خود را از چارچوب  آن ایده آل گرایی افراطی  بیرون کشیده است.

می دانی گاهی فکر می کند که شاید واقعا چنین باشد که مرز میان توهم و واقعیت از هم در نوردیده شده باشد. شاید واقعا آن چیزهایی که می بیند واقعی نباشند چه خوبی ها چه بدی ها و بر عکس. 

شانه ها را بی قید بالا می اندازد و به او که دیگر چهره ای ندارد و اسمی ندارد نگاه می اندازد. چطور می تواند بفهمد که لبخند می زند؟ چطور می تواند به چشمانش نگاه کند و در آن ها غرق شود ؟ چطور می تواند؟ تو بگو که همه چیز را می دانی. تو بگو که همه چیز را نگاه می کنی و می توانی حتا رخ نداده ها را ببینی. تو بگو که اشراف کامل داری.

 

نوشته شده توسط ستاره در ساعت 9:0 | لينک  | 

تلخ مثل خاطره ی او
معلومست که احساس عمیقی پشت این جمله ات نهفته است. با یک دردی می گویی :" اینجا که می آیم یاد اون گه می افتم." 

 می گویم:" من هم."

می پرسی:" از کجا می دونی کی رو میگم؟ مگه تو هم بهش فکر می کنی؟ "

می گویم:" همیشه. "

می گویی:" چقدر بهمون خوش می گذشت."

" آره. شاید تنها دوست من بود که وقتی باهاش بودم بهم خیلی خیلی خوش می گذشت. چه حیف!"

هنوز به پله ها نرسیده ایم که فکر می کنم شاید او به من فکر کند هنوز. شاید هم نه. اما مطمئنم حداقل توی هواپیما که بنشیند یاد من می افتد! حالا همه چیز عوض شده است. شاید من دلم هم بخواهد ببینمش و صحبتی داشته باشم. یک چیزهایی هست که شاید بد نباشد بداند. بعد از آن همه دلخوری و بدگویی و انتقاد جای یک چیزی خالی مانده. شاید بهتر باشد این خلا هم گرفته شود از این رابطه شاید بتواند یک نتیجه ی مثبتی برای همه مان داشته باشد. فرقی نمی کند او ارزشش را دارد یا نه من اگر چنین کنم برای خودم قدمی برداشته ام تا وجودم را از چیزی پاک کنم که به نظرم ضرورتی برای زدودنش هست.

 

نوشته شده توسط ستاره در ساعت 19:16 | لينک  | 

گاهی همه چیز را جلو چشمت می آوری و رویاپردازی می کنی. آن وقتست که به آسانی پشت پا می زنی به تمام آنچه که دوست داشتی محقق شود. چه آرام و ساده و بی صدا می گذری بی آنکه کوچک ترین پشیمانی ای داشته باشی. آن وقت، زمانی که چشم می گشایی به خودت می آیی و متعجب از خود می پرسی که آیا به راستی می توانی چنین بی تفاوت عبور کنی.

بعد به خودت می گویی که مثل اینکه باز هم نتوانسته ای تکلیفت را روشن کنی. انگار هنوز مرددی. به خودت نهیب می زنی که عاقبت این بررسی ها و تردیدها ترا به بیراهه خواهد کشانید اگر نتوانی تعادلی بین احساست و عقلت برقرار کنی. این عادت توست که همه چیز را مزه مزه کنی در ذهنت حتا اگر سال ها زمان ببرد اهمیتی نخواهد داشت چرا که اینجا پای چیزهایی در میانست که برایشان بسیار اهمیت قایلی. چیزهایی که تا به حال با کسی مطرح نکرده ای. شاید برخی متوجه بوده باشند اما به هر حال همیشه سعی کرده ای آن ها را به خودت بچسبانی نکند با دور کردنشان از خودت کم بشود!

به هر حال، همه تصور می کنیم که به زودی خیلی چیزها روشن خواهد شد و تجربه نشان داده است که در لحظه بهترین تصمیم ها را گرفته ای. پس نگران نباش.  

 

نوشته شده توسط ستاره در ساعت 14:8 | لينک  | 

دیشب فکر کردم که دیگر طاقتم طاق شده. دیگر به خرخره ام رسیده این درد. دیگر حالاست که نتوانم تحمل کنم و کاری دست خودم و خودت بدهم کارستان. لحاف را می کشیدم روی سرم تا قایم شوم نکند کسی گنده کاری ای که قرارست بکنم را ببیند. گرمم می شد می زدمش کنار و وحشتم بیشتر می شد.

قلبم بود که تند تند نمی زد. آرام بود ضرابانش اما در عوض آشوبی در آن شده بود که بیا و ببین یا نگو و نپرس! تنم بود که یخ کرده بود و در عین حال تب!

به خودم گفتم دیگر نمی توانم. مگر چقدر توان دارم که مدام روی این شانه هایم بار بیندازم و راه بیفتم توی این دنیای ناجوانمرد با کسی که بی مروت است. به خودم نهیب زدم که بس است دیگر. آخر خریت هم حدی دارد.

دلم می خواست صدایم را به تو می رساندم. دستم را دراز کردم و گوشی را برداشتم. و ناگهان روی اسم تو که رسیدم از میان آن همه شماره و خواستم که دکمه ی سبز را فشار دهم عقلم دوباره صدایش در آمد و نگذاشت تمامش کنم.

و باور کن که صبح فکر می کردم که مثل اینکه هنوز هم جا هست برای تحمل. نمی دانم دیشب چه مرگم شده بود. اما می دانم که آخرش یک کاری دست من می دهی.

نوشته شده توسط ستاره در ساعت 14:8 | لينک  | 

گیر
به  سادگی عبور کرده ای اما همین عبور ساده درش گیر وجود داشته. باور کن، خوب که نگاه کنی آن را خواهی دید. و شاید همین گیر است که باعث شده حتا حالا که از آن زمان، مدتی زیاد گذشته نتواند مرهمی بر رنجی که کشیده ای باشد. 

هر بار که ناچار می شوی نگاهت را از رو به رو بر  گردانی و به پشت سر نگاه   کنی چیزی هست که نمی شود آن را ندیده گرفت و آن همان گیر است. بله! این قضیه هنوز هم گیر دارد. باور کن، حتا آدم هایی که در آن بوده اند هم هنوز گیر دارند. خوب که نگاهشان کنی می توانی در نگاهشان و در رفتارشان ان را بخوانی و ببینی.

و نمی دانی چرا همگی سعی دارید به نوعی با فرار کردن از آن گیر عبور خود را ساده تلقی کنید و پرونده ی گذشته را بسته بدانید. و بارها اندیشیده ای که چرا آن ها که برایشان باید ساده تر می بود هنوز گیر کرده اند؟

و از خود می پرسی چقدر دیگر زمان لازمست تا همه ی آن رنج و آن ها که گاهی در خواب نیز رهایت نمی کنند و آن نگاه های عذاب آورشان در چشمانت خاتمه یابد؟ چقدر دیگر باید تحمل کرد؟ چقدر دیگر باید ادامه داد؟

نوشته شده توسط ستاره در ساعت 19:31 | لينک  |